تبليغاتX
بگو به عالم
بهار من کی می آیی ؟

" السلامُ عَلیکَ یا رَبِیعُ الاَنام و نَضرَةِ الاَیّام "

سلام حضرت بهار ! امروز از خدا بهترین حالها را خواستیم و چه حالی بهتر از آن كه تو ما را بنگری و ما تو را ، در آن حال كه پرچم نصرت برافراشته ای ..."
سلام بر تو ای بهار آدمیان. تو را انتظار می بریم ای خرمی روزگاران...
ما به گرمای حضور تو لحظه ای شك نكرده ایم.
شگفتا كه از پشت ابر چه دلنواز می تابی...

باد از بيشه سرسبز دعا مي آيد
از گلستان مفاتيح و جنان
منتظر بايد ماند
فصل رویيدن گل نزديك است
مي وزد از طرف قبله سجاده من
نفس صبح بهار
بوي يك باغ اميد
عطر يك جمعه سبز
فصل گل نزديك است
لاله از سينه دشت
سبزه از دامن كوه
كبك با قهقهه گفت
منتظر باش
كه خورشيد طلوع مي كند از مغرب عشق


« السلام علیک یا صاحب الزمان »

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/25ساعت9:24توسط وجداني |
شهادت بزرگ بانوی دو عالم تسلیت باد

 

 

امام صادق علیه السلام :


 

هر کس فاطمه سلام الله علیها  را بشناسد،

مانند کسی که شب قدر را درک کرده باشد.

( بحار / ج23/ ص 65  )

 

+نوشته شده در دوشنبه 1391/02/04ساعت18:28توسط وجداني |
مناجاتی برای سالی که درپیش داریم
مناجاتي زيبا از استاد مصطفي ملكيان
 
 
خدايا، انديشه‌ام را در مسيري معنوي و روحاني قرار ده، تا روحم را با تو درآميزم، و لذت ِ بودن ِ با تو را در لحظه لحظه‌ي زندگي‌ام دريابم.
 
خدايا، انديشه‌ام را چنان محكم ‌ساز كه به حقيقت و عقلانيت متعهد باشم، و تنها بر پايه فهم و تشخيص خودم از زندگي، زندگي كنم، تا بتوانم از آنچه جامعه و ديگران از من مي‌خواهند فراتر بروم.
 
خدايا، به من بينشي عطا كن كه هيچ وقت خود را با ديگران مقايسه نكنم، بر آنهايي كه از من برتر هستند حسد نورزم، و بر آنها كه پايين ترند فخر نفروشم، و بر آنچه دارم قناعت كنم و همواره در اين انديشه باشم كه از آنچه در حال حاضر هستم، فراتر بروم.
 
خدايا، به من فهمي عطا كن تا تفاوتهاي خود با ديگران را دريابم، و بفهمم كه با شخصيت منحصربه فردي كه دارم قاعدتا زندگي منحصربه فردي نيز براي خود خواهم داشت، كه از جهاتي مي تواند متفاوت از زندگي ديگران باشد، مهم آن است كه به تفاوتهاي خودم و تفاوتهاي ديگران احترام بگذارم و زندگي ام را منطبق با آن چه هستم، شكل ببخشم.
 
خدايا، توانايي ِ عشق به ديگري را در وجودم بارور ساز، تا انسان ها را خالصانه دوست بدارم، و بهترين لحظات لذت زندگي ام، لحظاتي باشد كه بدون هيچ نوع چشمداشتي، خدمتي به همنوع ام مي كنم.
 
خدايا، مرا از هر نوع نفرت و كينه اي كه حوادث تلخ روزگار بر وجودم نهاده است، رها كن، تا با رهايي از نفرت و كينه، بتوانم ديگران را آن طور كه هستند، بپذيرم و دوست بدارم.
 
خدايا، فهم مرا از زندگي آن چنان ژرف ساز تا قوانين آن را دريابم، و بفهمم كه در زندگي چيزهايي هست كه قابل تغيير نيست، قوانيني هست كه از آنها تخطي نمي توان كرد، تا ساده لوحانه نپندارم كه هر آنچه مي خواهم را مي توانم داشته باشم، و هر آنچه آرزو مي كنم خواهم داشت.
 
خدايا، اين توانايي را به من عطا فرما تا در لحظه لحظه زندگي ام، در لحظه حال و براي آنچه هم اكنون مي گذرد زندگي كنم، و زيبايي ها و شادي هايي كه هم اكنون از آن برخوردار هستم را با انديشيدن بيش از حد به گذشته اي كه ديگر پايان يافته است، و دغدغه بيش از حد براي آينده اي كه هنوز نيامده است، ناديده نگيرم.
 
خدايا مگذار كه در بند گذشته باقي بمانم، و چنان تعهد و دغدغه ي كشف حقيقت را در درونم شعله ور ساز كه هيچگاه بخاطر آنچه در گذشته حقيقت مي دانسته ام و آبرو ، حيثيت و شخصيت اجتماعي ام بدان وابسته است، از حقيقت هايي كه هم اكنون بدان ها دسترسي مي يابم، و ممكن است همه آنچه در گذشته حقيقت مي دانسته ام به چالش بكشد و بي اعتبار سازد‏، محروم نمانم.
 
خدايا، مرا به انضباطي دروني متعهد كن، تا بفهمم و بدانم كه هر كاري كه دوست دارم و از آن لذت مي برم را مجاز نيستم كه انجام دهم.
 
خدايا، كمكم كن تا عميقا دريابم كه زندگي بيش از آنچه اغلب مي پندارند جدي است، و براي هيچ انساني استثنا قائل نمي گردد، همه ما براي آنچه مي خواهيم و در آرزوي آن هستيم بايد تلاش كنيم و شايستگي و لياقت به دست آوردن آن را داشته باشيم. خدايا، به من بياموز كه بدون شايستگي و لياقت داشتن چيزي، نخواهم كه تو آن را از آسمان برايم بفرستي.
 
و در آخر ؛ خدايا، نعمت سكوت را بر من ارزاني دار ، تا در آن لحظاتي كه طنين زندگي روزمره در درونم آرام مي گيرد، نواي دلنشين و آرامش بخش حضور تو در روح و وجودم، مرا گرم و آرام سازد

__._,_.___
+نوشته شده در شنبه 1391/01/05ساعت15:4توسط وجداني |
یا سیدی مولا


حقا که تو از سلاله فاطمه اي         با خنده خود به درد ما خاتمه ايي

زيباتر از اين نام نديدم به جهان       سيد علي الحسيني الخامنه اي

+نوشته شده در سه شنبه 1390/12/23ساعت15:1توسط وجداني |
راستی من کجای دنیا بودم؟
 
سلام دوستان عزيز

پيشنهاد ميكنم متن زير را مطالعه بفرماييد. مدتها بود حسي كه از خواندن اين متن به من دست داد را تجربه نكرده بودم!!

 

راستی من کجای دنیا بودم؟


قسمتی از وصیت نامه ادوارد ادیش، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی ...

  من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود  ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت . یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال  می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست . من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ،  فروشگاهها می شد!!  کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ...

و زندگی جدید من آغاز شد

من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ... دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود . آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم  پله بالاتری هم بود و من بالاترش را میخواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد پله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم ! اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود ...

و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟ ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ...

 کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنهای ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد  .  

کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس  پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .

کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،

کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...

کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ...

کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...

شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم . من تنها می دانم عشق حس عجیبی­ست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود  اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم  ... کاش همین حالا یکی بیاید  تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .

راستی من کجای دنیا بودم ؟

آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟  

اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است!


منبع : گروه کاریزما مشاور

+نوشته شده در دوشنبه 1390/12/15ساعت11:39توسط وجداني |
رقابت سکون ندارد.
رقابت سکون ندارد.

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت.تصمیم گرفت زیر درخت
مدتی استراحت کند.لذا کلاه ها را کنار گذاشت وخوابید.وقتی بیدار شد
متوجه شدکه کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی
میمون را دید که کلاه را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد.در حال فکر کردن سرش
را خاراند ودید که میمون ها همین کارراکردند.اوکلاه راازسرش برداشت
ودید که میمون ها هم ازاوتقلید کردند.به فکرش رسید... که کلاه
خود را روی زمین پرت کند.لذا این کار را کرد.میمونها هم کلاهها را
بطرف زمین پرت کردند.او همه کلاه ها را جمع کرد وروانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد.پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش
را تعریف کرد وتاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد
چگونه برخورد کند.یک روز که او از همان جنگلی گذشت در زیر
درختی استراحت کرد وهمان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد.میمون ها هم همان کار را کردند.او کلاهش
را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند.نهایتا کلاهش رابرروی زمین
انداخت.ولی میمون ها این کار را نکردند.
یکی از میمون هااز درخت پایین امد وکلاه رااز سرش برداشت
ودر گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.
نکته : رقابت سکون ندارد.
+نوشته شده در دوشنبه 1390/12/15ساعت10:20توسط وجداني |
سلام بانو



امام صادق (علیه‌ السلام):
و تَدْخُلُ بِشَفاعَتِها شِيعَتي الجَنَّةَ بِأجْمَعِهِمْ.
همۀ شيعيان من با شفاعت او (فاطمۀ معصومه) وارد بهشت خواهند شد.

http://www.masoumeh.com/home.php

+نوشته شده در شنبه 1390/12/13ساعت9:29توسط وجداني |
پناهم ببخش

گویی ایام ؛ایام  امتحان است

و تو نیزاین روزها دائما مرا می آزمایی ؟؟؟

عزیزترینم

تو که کوچه پس کوچه های  دلم را میشناسی و می دانی  که کجا و کی این قدمها خواهد لرزید

تو که می دانی مرا رها کنی ؛دستی نیست که در تنهاییم تکیه ام باشد ....

تو هم این سر گشته را می آزمایی !!!

مهربان ترینم

از بس راه و بیراه رفته ام

از بس گمشدم و توبه کنان و لنگان لنگان خوبان تو مرا یدک کشیده اند

از بس آرام و صبورانه نگاهم کردی و من بی شرمانه و پی در پی گناه کردم

از بس .........

از بس مرا عاشقانه به تماشا نشستی

ومن غا فل

به دنبال عشق  خود را فدای هیچ کردم ...

عزیز دل ؛ خسته ام ....

تاول  پاهایم راببین ....

چشمانم هیچ رنگی رانمی بیند؛ببین این دستان خالی ازاحساس را 000

مهربان من

خسته ام از سست ایمانی و بی امامی ....

خسته ام از این تنهایی وخطا و...

...............

پس کی زمان بندگیت برایم فرا می رسد...

کی بانک می زنی و صدایم میکنی وندای انالحقت زمین واسمان دلم را می لرزاند...

پس کی می شود تو برایم ناز کنی ومن عاشقانه نازت را خریدارشوم

الهه ی من!!!

مهربان من ....

عزیز مصر وجودم ...

توفیق بندگی عاشقیت را خواهانم ...

گام هایم تنها خانه ی عشق تو را می شناسد؛ روح وجودم تنها در میخانه ی تو مست میشود

جامم را پر کن از شراب لطفت که اکنون نیازمنده نیازمندم ...

پناهم بخش .....

رهایم مکن .....

تو که خود میدانی چه به روزم اوردی !!! .....

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/10ساعت17:39توسط وجداني |
در محضرالهی
در محضرالهی
 
 قال الله تعالي: «ألَم يَعلَم بأنَّ اللهَ يَري» (علق/14)

  آيا نمي دانيد كه خداوند مي بيند.
 

انسان باید همواره به این نکته توجه داشته باشد که خداوند در هر حالی شاهد و ناظر اعمال و کارهای او است. اگر انسان متوجه باشد که خداوند همه‌جا وجود دارد و در هر حالی اورا می­بیند، گناه نمی­کند و دائماً مراقب کارهای خودش است.
حضرت امام خمینی می­فرمودند: عالم محضر خداست، در محضر خدا معصیت نکنید.[1]
انسان عارف، عالم را محضر خدا  و او را شاهد، حاضر و ناظر بر جمیع امور می­داند. چنین اعتقادی، نه تنها مانع از انجام گناه و خلاف از انسان می­شود؛ بلکه سبب آسان شدن تحمّل  سختی­ها و مصیبتها نیز می‌گردد.

روایت شده که مردی خدمت امام حسین (ع) آمد و گفت: می­خواهم گناه نکنم ولی نمی­توانم، مرا موعظه‌ای کن (تا مانع صدور گناه از من شود). امام فرمود: پنج کار انجام بده و بعد از آن، هرچه خواستی گناه کن (وگرنه دست از گناه بکش).
1.    روزی خدا را نخور و بعد هرچه خواستی گناه کن. «فاوّلُ ذلک: لا تَأکُل رزقَ اللهِ واذنِب ما شِئتَ.»
2.    از ولایت خدا خارج شو و سپس هرچه خواستی گناه کن. «والثانی: اُخرُج مِن ولایهِ اللهِ واذنِب ما شِئتَ.»
3.    جایی پیدا کن که خدا تو را نبیند و بعد هرچه خواستی گناه کن. «والثالث: اُطلُب موضِعاً لایَراکَ واذنِب ما شِئتَ.»
4.    آنگاه که ملک‌الموت برای قبض روح تو آمد، اگر می­توانی او را از خود دور کن و از دستش نجات پیدا کن، برو و هرچه می­خواهی گناه کن. «والرّابع: اذا جاءَ مَلکُ الموتِ لِیَقبِضَ روحَکَ فَادفَعهُ عن نفسِکَ واذنِب ما شِئتَ.»
5.    وقتی مأمور جهنّم خواست تو را وارد جهنّم کند اگر می­توانی داخل نشو و هر چه می­خواهی گناه کن. «والخَامس: إذا أدخلکَ مالک فی النّارِ فلا تَدخل فی النّارِ واذنِب ما شِئتَ.»[2]

انسانی که خود را در محضر الهی می­بیند، نه تنها مرتکب گناه نمی‌شود، بلکه چنین انسانی، اندیشه و فکر گناه را نیز در ذهن خود نمی­پروراند؛ چراکه در روایات وارد شده، کسی که اندیشه گناه بکند، کم‌کم به گناه کشیده می­شود. فکر گناه، دل را تیره کرده و پاکی و صفای آن را از بین می­برد. اسلام در صدد این است که منشأ گناه را از بین ببرد و آن اندیشه و فکر گناه است.

تو بد سِگالی و نیکی طلب کنی، هیهات!   زخیر، خیر تراوش نماید از شر، شر[3]

بنابراین اگر انسان خود را در محضر الهی ببیند نه تنها مرتکب گناه نمی­شود؛ بلکه اندیشه و فکر گناه را هم به‌خود راه نمی­دهد.


[1]. موسوی خمینی، امام روح‌الله؛ صحیفه نور، مرکز مدارک فرهنگی انقلاب اسلامی(تهیه و جمع‌آوری)، انتشارات وزارت ارشاد اسلامی، 1362، جلد 13، ص234.
[2]. جوادی آملی، عبدالله؛ حماسه و عرفان، قم، اسراء، 1377، ص252، به‌نقل از: بحار الانوار، ج75، ص126.
[3]. رسولی محلاتی، سید هاشم؛ کیفر گناه، تهران، انتشارات کتابخانه صدر، چاپ دهم، 1368 ، ص11.


منبع :http://www.pajoohe.com

 
+نوشته شده در شنبه 1390/12/06ساعت9:23توسط وجداني |
ملاکهای انتخاب اصلح

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/04ساعت9:44توسط وجداني |
دلی رو نشکنیم

زن پاشو محکمتر روی گاز فشار داد ،

 باید خودشو سریع میرسوند......

 نه!!!

 صدای برخورد ماشین با سپر گلگیر روبرویی....


 ماشین کاملا نو بود و چند روز بیشتر نبود که اونو تحویل گرفته بودند.
 چطوری باید جریان تصادف و به شوهرش توضیح میداد.... خدایا!!!

 باید مدارکش رو حاضر میکرد. در حالی که از یه پاکت قهوه ای رنگ بزرگ مدارکش رو بیرون میکشید، تکه کاغذی از توی اون زمین افتاد.

روی اون با خطی کلفت و شتاب زده نوشته شده بود:


 عزیزم در صورت تصادف یادت باشه، که من تو رو دوست دارم نه ماشین رو!

 زن اروم گرفت و با لبخندی از ماشین پیاده شد.

 وقتی پیرهنمون با اتو میسوزه ، قشنگترین ظرف کریستالمون میشکنه، دیوارهای خونه خط خطی میشه

یادتون باشه هیچکدوم ارزش شکستن دلی رو نداره!

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/03ساعت16:57توسط وجداني |
ادب بندگی

امیرالمومنین علی علیه السلام می فرماید

کمترین ادب بندگی خدا آن است که به کمک نعمت های او گناه نکنید.

حکمت249 نهج البلاغه

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/27ساعت11:27توسط وجداني |
چه کسی را انتخاب کنیم؟
انتخاباتى در پيش بود و از من براى مصاحبه ی مستقيم تلويزيونى دعوت كرده بودند..

با خود فكر كردم که چه بگويم؟

ديدم روز راى گيرى مصادف با 13 رجب، روز تولّد اميرالمؤمنين علی(عليه السلام) است..

لذا خطاب به مردم گفتم:

خداوند از صندوق كعبه امام على(عليه السلام) را بيرون آورد..

شما از صندوق انتخابات در حكومت اسلامى و الهى چه كسى را بيرون خواهید آورد؟

اخلاق، رفتار و افکار او چقدر به اخلاق، رفتار و افکار امام على(عليه السلام) شباهت دارد؟

پی نوشت:

این مطلب، خاطره ای کوتاه از استاد بزرگوار محسن قرائتی بود که در کتاب خاطرات ایشان دیده بودم..

مطلب خیلی کوتاهی به نظر می رسد، اما! دو سئوال اساسی در آن مطرح شده که اگر با فکر کردن به آنها به جواب های دقیق و درستی برسیم، انشالله انتخابی خدایی و علوی خواهیم داشت..

قطعناً کسی مانند: امیرالمومنین علی(علیه السلام) دیگر پیدا نمی شود؛ اما!

با بررسی و تحقیق کافی درباره ی نمایندگان این دوره ی مجلس شورای اسلامی، می توانیم افرادی را پیدا کنیم که راه و رسمشان الگویی از زندگانی و سیره ی امیرالمومنین(علیه السلام) باشد..


منبع : سایت شور حسین  http://shorehosein.blogfa.com/

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/27ساعت9:34توسط وجداني |
در وصف اباصالح‌ المهدی عجل‌ الله تعالی فرجه‌ الشریف


شعری که حضرت آیت الله العظمی خامنه‌ای در وصف اباصالح‌ المهدی عجل‌ الله تعالی فرجه‌ الشریف سروده‌اند در پی می‌آید:


دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن است

جان را هوای از قفس تن پریدن است

از بیم مرگ نیست که سرداده‌ام فغان

بانگ جرس زشوق به منزل رسیدن است

دستم نمی‌رسد که دل از سینه برکنم

باری علاج شکر گریبان دریدن است

شامم سیه‌تر است ز گیسوی سرکشت

خورشید من برآی که وقت دمیدن است

سوی تو ای خلاصه گلزار زندگی

مرغ نگه در آرزوی پرکشیدن است

بگرفته آب و رنگ زفیض حضور تو

هرگل در این چمن که سزاوار دیدن است

با اهل درد شرح غم خود نمی کنم

تقدیر قصه دل من ناشنیدن است

آن را که لب به جام هوس گشت آشنا

روزی «امین» سزا لب حسرت گزیدن است


پایگاه اطلاع رسانی عاشورا

+نوشته شده در دوشنبه 1390/11/24ساعت11:13توسط وجداني |
میلاد پیامبر اکرم مبارک

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/19ساعت16:28توسط وجداني |