" السلامُ عَلیکَ یا رَبِیعُ الاَنام و نَضرَةِ الاَیّام "

سلام حضرت بهار ! امروز از خدا بهترین حالها را خواستیم و چه حالی بهتر از آن كه تو ما را بنگری و ما تو را ، در آن حال كه پرچم نصرت برافراشته ای ..."
سلام بر تو ای بهار آدمیان. تو را انتظار می بریم ای خرمی روزگاران...
ما به گرمای حضور تو لحظه ای شك نكرده ایم.
شگفتا كه از پشت ابر چه دلنواز می تابی...

باد از بيشه سرسبز دعا مي آيد
از گلستان مفاتيح و جنان
منتظر بايد ماند
فصل رویيدن گل نزديك است
مي وزد از طرف قبله سجاده من
نفس صبح بهار
بوي يك باغ اميد
عطر يك جمعه سبز
فصل گل نزديك است
لاله از سينه دشت
سبزه از دامن كوه
كبك با قهقهه گفت
منتظر باش
كه خورشيد طلوع مي كند از مغرب عشق
« السلام علیک یا صاحب الزمان »

حقا که تو از سلاله فاطمه اي با خنده خود به درد ما خاتمه ايي
زيباتر از اين نام نديدم به جهان سيد علي الحسيني الخامنه اي
پيشنهاد ميكنم متن زير را مطالعه بفرماييد. مدتها بود حسي كه از خواندن اين متن به من دست داد را تجربه نكرده بودم!!
قسمتی از وصیت نامه ادوارد ادیش، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی ...
من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت . یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست . من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ، فروشگاهها می شد!! کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ...
و زندگی جدید من آغاز شد …
من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ... دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود . آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم پله بالاتری هم بود و من بالاترش را میخواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد پله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم ! اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود ...
و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟ ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ...
کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنهای ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد .
کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .
کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،
کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...
کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ...
کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...
شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم . من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم ... کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .
راستی من کجای دنیا بودم ؟
آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟
اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است!
منبع : گروه کاریزما مشاور
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت.تصمیم گرفت زیر درخت
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد.در حال فکر کردن سرش
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد.پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش
او شروع به خاراندن سرش کرد.میمون ها هم همان کار را کردند.او کلاهش
یکی از میمون هااز درخت پایین امد وکلاه رااز سرش برداشت
نکته : رقابت سکون ندارد.

امام صادق (علیه السلام):
و تَدْخُلُ بِشَفاعَتِها شِيعَتي الجَنَّةَ بِأجْمَعِهِمْ.
همۀ شيعيان من با شفاعت او (فاطمۀ معصومه) وارد بهشت خواهند شد.
گویی ایام ؛ایام امتحان است
و تو نیزاین روزها دائما مرا می آزمایی ؟؟؟
عزیزترینم
تو که کوچه پس کوچه های دلم را میشناسی و می دانی که کجا و کی این قدمها خواهد لرزید
تو که می دانی مرا رها کنی ؛دستی نیست که در تنهاییم تکیه ام باشد ....
تو هم این سر گشته را می آزمایی !!!
مهربان ترینم
از بس راه و بیراه رفته ام
از بس گمشدم و توبه کنان و لنگان لنگان خوبان تو مرا یدک کشیده اند
از بس آرام و صبورانه نگاهم کردی و من بی شرمانه و پی در پی گناه کردم
از بس .........
از بس مرا عاشقانه به تماشا نشستی
ومن غا فل
به دنبال عشق خود را فدای هیچ کردم ...
عزیز دل ؛ خسته ام ....
تاول پاهایم راببین ....
چشمانم هیچ رنگی رانمی بیند؛ببین این دستان خالی ازاحساس را 000
مهربان من
خسته ام از سست ایمانی و بی امامی ....
خسته ام از این تنهایی وخطا و...
...............
پس کی زمان بندگیت برایم فرا می رسد...
کی بانک می زنی و صدایم میکنی وندای انالحقت زمین واسمان دلم را می لرزاند...
پس کی می شود تو برایم ناز کنی ومن عاشقانه نازت را خریدارشوم
الهه ی من!!!
مهربان من ....
عزیز مصر وجودم ...
توفیق بندگی عاشقیت را خواهانم ...
گام هایم تنها خانه ی عشق تو را می شناسد؛ روح وجودم تنها در میخانه ی تو مست میشود
جامم را پر کن از شراب لطفت که اکنون نیازمنده نیازمندم ...
پناهم بخش .....
رهایم مکن .....
تو که خود میدانی چه به روزم اوردی !!! .....
آيا نمي دانيد كه خداوند مي بيند.
حضرت امام خمینی میفرمودند: عالم محضر خداست، در محضر خدا معصیت نکنید.[1]
روایت شده که مردی خدمت امام حسین (ع) آمد و گفت: میخواهم گناه نکنم ولی نمیتوانم، مرا موعظهای کن (تا مانع صدور گناه از من شود). امام فرمود: پنج کار انجام بده و بعد از آن، هرچه خواستی گناه کن (وگرنه دست از گناه بکش).
انسانی که خود را در محضر الهی میبیند، نه تنها مرتکب گناه نمیشود، بلکه چنین انسانی، اندیشه و فکر گناه را نیز در ذهن خود نمیپروراند؛ چراکه در روایات وارد شده، کسی که اندیشه گناه بکند، کمکم به گناه کشیده میشود. فکر گناه، دل را تیره کرده و پاکی و صفای آن را از بین میبرد. اسلام در صدد این است که منشأ گناه را از بین ببرد و آن اندیشه و فکر گناه است.
بنابراین اگر انسان خود را در محضر الهی ببیند نه تنها مرتکب گناه نمیشود؛ بلکه اندیشه و فکر گناه را هم بهخود راه نمیدهد.
منبع :http://www.pajoohe.com

زن پاشو محکمتر روی گاز فشار داد ،
باید خودشو سریع میرسوند......نه!!!
صدای برخورد ماشین با سپر گلگیر روبرویی....
ماشین کاملا نو بود و چند روز بیشتر نبود که اونو تحویل گرفته بودند.
چطوری باید جریان تصادف و به شوهرش توضیح میداد.... خدایا!!!
باید مدارکش رو حاضر میکرد. در حالی که از یه پاکت قهوه ای رنگ بزرگ مدارکش رو بیرون میکشید، تکه کاغذی از توی اون زمین افتاد.
روی اون با خطی کلفت و شتاب زده نوشته شده بود:
عزیزم در صورت تصادف یادت باشه، که من تو رو دوست دارم نه ماشین رو!
زن اروم گرفت و با لبخندی از ماشین پیاده شد.
وقتی پیرهنمون با اتو میسوزه ، قشنگترین ظرف کریستالمون میشکنه، دیوارهای خونه خط خطی میشه
یادتون باشه هیچکدوم ارزش شکستن دلی رو نداره!

امیرالمومنین علی علیه السلام می فرماید
کمترین ادب بندگی خدا آن است که به کمک نعمت های او گناه نکنید.
حکمت249 نهج البلاغه
با خود فكر كردم که چه بگويم؟
ديدم روز راى گيرى مصادف با 13 رجب، روز تولّد اميرالمؤمنين علی(عليه السلام) است..
لذا خطاب به مردم گفتم:
خداوند از صندوق كعبه امام على(عليه السلام) را بيرون آورد..
شما از صندوق انتخابات در حكومت اسلامى و الهى چه كسى را بيرون خواهید آورد؟
اخلاق، رفتار و افکار او چقدر به اخلاق، رفتار و افکار امام على(عليه السلام) شباهت دارد؟

پی نوشت:
این مطلب، خاطره ای کوتاه از استاد بزرگوار محسن قرائتی بود که در کتاب خاطرات ایشان دیده بودم..
مطلب خیلی کوتاهی به نظر می رسد، اما! دو سئوال اساسی در آن مطرح شده که اگر با فکر کردن به آنها به جواب های دقیق و درستی برسیم، انشالله انتخابی خدایی و علوی خواهیم داشت..
قطعناً کسی مانند: امیرالمومنین علی(علیه السلام) دیگر پیدا نمی شود؛ اما!
با بررسی و تحقیق کافی درباره ی نمایندگان این دوره ی مجلس شورای اسلامی، می توانیم افرادی را پیدا کنیم که راه و رسمشان الگویی از زندگانی و سیره ی امیرالمومنین(علیه السلام) باشد..
منبع : سایت شور حسین http://shorehosein.blogfa.com/

شعری که حضرت آیت الله العظمی خامنهای در وصف اباصالح المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف سرودهاند در پی میآید:
دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن است
جان را هوای از قفس تن پریدن است
از بیم مرگ نیست که سردادهام فغان
بانگ جرس زشوق به منزل رسیدن است
دستم نمیرسد که دل از سینه برکنم
باری علاج شکر گریبان دریدن است
شامم سیهتر است ز گیسوی سرکشت
خورشید من برآی که وقت دمیدن است
سوی تو ای خلاصه گلزار زندگی
مرغ نگه در آرزوی پرکشیدن است
بگرفته آب و رنگ زفیض حضور تو
هرگل در این چمن که سزاوار دیدن است
با اهل درد شرح غم خود نمی کنم
تقدیر قصه دل من ناشنیدن است
آن را که لب به جام هوس گشت آشنا
روزی «امین» سزا لب حسرت گزیدن است
پایگاه اطلاع رسانی عاشورا

